به اسم خدای ما پنج تا
بتاب آفتاب
و روشن کن طریق زیبای ادراک را
و طلایی کن مسیر مبارک احساس را
امروز تنها روز خلقت است که شبیه امروز است...
---------------
۱- سلااااااااااااااااااااااام!
یه سلام به زیبایی دلهای قشنگتون توی این روزهای برفی قشنگ.
خوبین؟ما که خوبیم.خدا رو یه عالمه شکر!![]()
۲- خوووووووووب! می خوام براتون از روز تولد نپی بگم که تو خونه ی ملنگ جشن گرفتیم!![]()
اگر از فریادهای شادمانه و اذیت کردن ها و کیک خوشمزه و تپل!!
و.....بگذریم و به عکس گرفتن هامون برسیم:خوب میرسیم دیگه!!
ولی خداییش از کیک هیچ وقت نمی شه گذشت!!!![]()
![]()
دریغ از حتی ۱ عکس که ما درست گرفته باشیم!
از زیر میز..کج..روی پله ها بغل نرده ها..
من که خودم از دانشگاه رفتم خونه ی ملنگ.برای همین اولش که خواستیم عکس بگیریم..گفتم:من نمیگیرم..درب و داغون!
اما مگه می شد من عکس نگیرم؟؟؟؟؟!!!
من در تمام عکس ها حضور داشتم!!
تازه ملنگ می خواست از نپی عکس تکی بگیره با کیک تولدش..ولی من گفتم:عمرن!
من هم رفتم..عکس ۳تایی گرفتیم: من و نپی و کیک نپی!![]()
به قول بچه ها: خوب شد نمی خواستی عکس بگیری! والا!![]()
نپی قشنگمون! با اینکه گذشت اما تولدت دوباره و هزارباره مبارک!![]()
![]()
۳- وای که دوران امتحاناته! و هممون مشغول امتحان دادنیم.یه عالمه التماس دعا!![]()
۴- از برگشتن تانی عزیز و مهربونمون یه عالمه خوشحالی اومد تو دلامون.![]()
تانی جان! خوش اومدی عزیزم.دلمون خیلی برای حرفهات تنگ شده بود.
خدا خیلی دوسمون داشت که دوباره حرفهاتو مهمون خونه ی ما کرد.![]()
برای آسمونی شدن رها هم بهت تسلیت میگیم عزیزم.اگر رها مثل تو ماه باشه -که مطمئنیم همینطوره- پس خوش به حالش به جایی که الآن توشه.
۵- و در آخر..مثل همیشه..
موفق و شاد باشید..و سربلند و عاشق..![]()
یکی از ۵تا:یکی یدونه!!
بنام دوست
سلام!
خوب به دعوت دوستان خوبمون داداش نیما و تانی و داداش ممد و سلطان بانو ما هم اومدیم به بازی کریسمس!![]()
راستش ما دیدیم چون 5 نفریم اگر هر کدوم بخوایم 5 تا مورد بنویسیم 5 تا پست باید بزنیم!
بنابراین بهتر دیدیم که 5 تا مورد رو کلاً بنویسیم.![]()
و اما ما5 تا!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1.علاقه ی وافر و عجیب غریب ما 5 تا به قورمه سبزی!
این یه واقعیت که وقتی پای قورمه سبزی وسط میاد دیگه دوست و غیر دوست معنا نداره!!
در این بین نپی عاشق لوبیاست!زشت عاشق گوشتشه من و یکی یدونه و ملنگ هم که در بست کشته مرده ی قورمه سبزی هستیم!و معمولاً غذای درخواستی تو دوره هامون قورمه سبزیه!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
2.یکی از روزای تابستون امسال؛من و ملنگ و یکی یدونه و زشت رفتیم هوا خوری!
نپی نبود چون اون روزا سخت مشغول درس برای کنکورش بود.خلاصه که تصمیم گرفتیم بریم سینما!
بچه ها نظرشون فیلم "آتش بس" بود که برای دیدنش باید یک ربع صبر می کردیم.اما من نظرم" سوغات فرنگ" بود که 45 دقیقه باید صبر میکردیم!خلاصه من کاملاً منطقی!!! اونها رو قانع کردم که میریم نهار مهمون من،بعدشم تا نهارو بخوریم فیلم شروع میشه!
قبول کردند!رفتیم تو رستوران!نشستیم!بعد نمی دونین که چجوری سفارش دادیم!یه پیتزا مخلوط!یه ساندویچ هاتداگ!4 تا نوشابه!یه سالاد فصل!یه سالاد کلم!بعد فکر کنین که با چه وضعی ما این غذاها رو خوردیم!این در حالی بود که اگر هر کدوم یه ساندویچ می خوردیم بازم همون قیمت میشد!ا
لبته بگم که هر کی دنگ خودشو حساب کردو کسی مهمون من نشد!
ولی این خوشمزه ترین ساندویچی بود که ما با هم خوردیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
3.این سوتی مربوط میشه به روز اول دانشگاه لوس!!!![]()
روز اول دانشگاه!صبح اول صبح!من خوشحال و خندون وارد دانشگاه شدم.یه محوطه ی خیلی بزرگ؛از در اصلی که وارد میشی روبروت یه ساختمون بزرگ و بلنده؛اطراف هم دور و نزدیک ساختمون های دیگست.خلاصه من هم راه مستقیمو گرفتم از پله های این ساختمون بلنده رفتم بالا در حالی که برگه های انتخاب واحد هم دستم بود!به هر احد الناسی هم که رسیدم میگفتم :ببخشید!کلاس ادبیات کجاست؟؟
هر کسی میشنید راهنمایی می کرد که باید بری گروه،اما همه یجورایی سعی می کردن به این ترم اولی نا وارد نخندن!
از ساختمون که اومدم بیرون چشمم به تابلوی اونجا خورد!"ساختمان اداری"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
4.تابستون 81 بود.من و نپی و زشت می خواستیم با مدرسه بریم رامسر.بماند که چقدر خوش گذشت؛اما اینی که میخوام بگم مربوط میشه به یه روز که همه رفته بودیم کنار دریا!خلاصه که همه مست و شیفته ی وجنات و سکنات دریا
بودیم و کلی داشتیم کیف می کردیم.کفشامونو در آورده بودیم کنار ساحل بود، دمپایی پامون کرده بودیم که بریم تو آب.خلاصه برگشتیم وقتی رسیدیم اردوگاه یه دفعه نگام به پاهام افتاد!دمپایی پام بود!
تصورشو بکننین که چقدر خندیدیم!بچه ها میگفتن لوس!!! تو ......!!!
بالاخره یه بنده خدایی کفش منو آورد!دیده بود تک و تنها کنار ساحل افتاده!الهـــــــــــــــــی!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۵.این شیرینکاری مربوط میشه به کوچولوییهای نپی![]()
وقتی ۵ سالم بود یه روز با مامان اینا رفتیم پارک،من اسباب بازیهامو بردم کنار حوض بزرگی که وسط پارک بود و مشغول بازی بودم.یه پسر بچه ی شیطون که فکر کنم هم سن و سال من بود اومد پیشم که باهام بازی کنه.یذره که گذشت اسباب بازیهامو نمی داد!![]()
منم از پشت هولش دادم افتاد تو حوض!
خوب حقش بود!خلاصه وقتی درش آوردن همونجوری که عین موش آب کشیده ازش آب می چکید با یک حالت کاملاً شاکی گفت:اگر من خفه می شدم چــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
منم که:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیوست 1:باید بگیم که ما 5 تا از دبیرستان با هم دوست بودیم اما از بعد از کنکور رابطه ها پر رنگ تر شد.برای همینه که بعضی خاطره ها که مربوط به دبیرستان هست، از هممون نیست .
پیوست2: چون همه ی کسایی که ما می خواستیم برای بازی دعوتشون کنیم قبلاً توسط بچه های دیگه دعوت شده بودن دیگه ما کسی رو دعوت نمی کنیم.
پیوست3:
عید قربان رو هم به همه ی دوستان عزیز تبریک میگیم
،ما 5 تا رو موقع دعا فراموش نکنین.![]()
پیوست4:روز و روزگارتون با
شادی و موفقیت و عشـــــــــــــــــــــق
ما5 تا ![]()


