به نام دوست
روز دوم:
بعد از خوردن صبحانه بازدید هامون رو با کلیسای وانک شروع کردیم و بعد از اون باغ پرندگان.تو دریاچه ی باغ پرندگان میخ کوب یه مرغ ماهی خوار شدیم که موهاش به طرز عجیبی Fashion بود . ![]()
بعد نهار:
قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین قسمت های سفرمون برامون رقم خورد..
بازدید از باغ گلها که انگار یک تکه از بهشت روی زمین جا مونده بود.یه باغ ایرانی با گلها و درختهای با شکوه و جریان آب در بین این زیبایی ها و آبشار سنگی که آرامش رو یک جا به وجود تک تکمون هدیه کرد.
بعد باغ گلها رفتیم به سمت پل خواجو . قسمت جذاب وقتی اتفاق افتاد که 4 تایی رفتیم قایق سواری. واااااااااااای!!
![]()
قایق شکل قو بودو فرمون در عقب . ملنگ و نپی جلو نشستن و یکی یدونه و لوس عقب.
(از طرف ملنگ و نپی و یکی یدونه : ما در طول قایق سواری در حال خودزنی بودیم چون فرمون دست لوس بود!
بهش می گفتیم برو سمت راست،یهو میدیدیم قایق 90 درجه به چپ می چرخید!
تازه خانم می خواستن تو دریاچه با اون عظمت دور دو فرمونه هم بزنن!
)
وقتی پدال نمی زدیم یه فریادی میزد که بزنین ! الان میریم پایین!!
![]()
در طول حرکت تنها چیزی که ما می شنیدیم فریادهای ابلفضل لوس بود ! ( نه اباالفضل ، نه ابوالفضل ، ابِلفضل اون هم با تکیه بر الف!!! )
دیدیم یه سمت دریاچه خیلی شلوغه ، تصمیم گرفتیم سمت دیگه ی دریاچه که خلوت تر و پشت به آفتاب بود بریم . مشغول پدال زدن بودیم که دیدیم یه قایق موتوری عین ترمیناتور پیچید جلومون ، یه قلاب انداخت به قایقمون و با سرعت نور مارو کشوند به جهت مخالف!!!
ما به حالت شاکی گفتیم که آقا چیکار می کنی؟؟
و از میون کلمات اصفهانی که ادا می کرد فهمیدیم که ما اومدیم تو منطقه ی ممنوعه!!
و تازه متوجه شدیم که یه شونصد باری شماره قایقمونو از پشت بلندگو صدا کردن و اخطار کردن !! ما هم که چقدر ترسیدیم !! وای وای وای!
![]()
جاتون خالی،صحنه ی بدیعی جلوی چشمهامون بود . غروب خورشید و انعکاسش روی موج های آب....
نپی گوشیشو آماده کرد عکس بگیره که دیدیم صدای انفجار خنده ی ملنگ بلند شد و وقتی ماجرا رو فهمیدیم کل قایق منفجر شد ! نپی می خواست از غروب خورشید عکس بگیره بطوریکه سر قایق هم مشخص باشه و به قوی قایقمون گفته : آ ماده ، 1؛ 2 ؛3 !!!
اینم سوتی دوم سفر! ![]()
بعد از قایق سواری رفتیم زیر پل و به تماشای زاینده رود نشستیم...
دیگه کم کم باید آماده می شدیم برای برگشت به تهران......
سوتی سوم سفر در آخرین لحظات سفرمون اتفاق افتاد . موقع برگشت لوس داشت می گفت : اینجا رو نگاه کنید مثل ولنجک تهران می مونه که ملنگ گفت : این که سی و سه پله!!
بعد که خودش نگاه کرد گفت :این سیصد و سی و سه پله!!
اون ها در واقع چراغ های پشت سر هم واقع در خیابونها بودن!!![]()
ضد حال سفرمون نبود نپی در برگشت با ما بود ، که از همونجا برای دانشگاهش به میبد رفت. ![]()
جای زشت عزیزمون هم همه جای سفر کنارمون خالی بود ؛ به خاطر کاری نتونست باهامون بیاد ؛ امیدواریم سفر بعدی هر 5 تامون کنار هم باشیم.
![]()
سفرمون با اینکه کوتاه بود اما تو ذهن تک تکمون خاطره ی موندگاری شد.![]()
به امید با هم بودنی دیگر
و
با آرزوی موفقیت و شادی برای همه ی دوستان عزیزمون ![]()
ما۵تا!!!!!![]()


