درست یک سال پیش اول ماه رمضون سر سجاده ترمه قرمزم زیر آسمون پر ستاره کویرت ایستادم و نماز خوندم. چادرمو رو صورتم کشیدم و به پهنای صورت گریه کردم ،صدات کردم و جواب شنیدم . گرمی صدات اینقدر جذاب بود که تمسخرهای اطرافیان رو برای دوباره شنیدن صدات به جون خریدم .هرکسی رد می شد و حرفی می زد . اما من فقط اشک ریختم و به حالشون غصه خوردم ،که کاشکی اونا هم جای من بودن و با تو عشق بازی می کردن. کویر پر ستاره رو پارسال با تو دیدم . سفره افطارم رو با تو چیندم و با تو روزه ام رو باز کردم . تنهای تنها.
خوب یادته.......
گذشت . خیلی گذشت . خیلی چیزا بهم خورد، محاسبات زندگیم، آدمایی که دوستشون داشتم ...یهویی تنها شدم. باز تو یه ظهر کویری به پهنای صورت اشک ریختم و تو خلوتی که من بودم وتو سایه من فریاد زدم، بهت گفتم چی ازم می خوای؟ می خوای تنها باشم با تو؟چراهمه رو ازم گرفتی؟ اگرمن نخوام فقط تورو داشته باشم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گریه کردم خوب یادته.........
اتفاق نو جدید، همه چی بهتر شد هر روز و هر روز. تا حالا فکر می کردم یه معجزه است ولی خام بودم، تو قهر کرده بودی ! همون شده بود که من خواسته بودم."اگه من نخوام فقط تورو داشته باشم باید چیکارکنم؟ "
سجاده من دیگه رنگی از گریه رو ندید ، قطره ای اشک حتی محض آبیاری ترمه های جانمازم هم نچکید و من چه کردم با خودم.
یکسال گذشت..................
اما امسال اول ماه رمضون اولین و بزرگترین شوک زندگیم بهم وارد شد. از همه جا رونده و مونده بودم که باز اشکی چکید و ساقه ترمه سجاده و قلبم پر رنگ شد. نمی دونستم بلا بود ، امتحان بود یا جزای گناه . ولی حالا خوب می فهمم، همون روز اول فهمیدم ، این همون صدایی بود که منوبعد از یکسال به خود اورد همون تلنگر.
اما خدای من عزیز من ،چرا این جوری؟ چرا این تلنگر بزرگ به من نخورد ؟ چرا علیرضا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز باورم نمی شه، وقتی حس می کنی همه چی بروفق مراده . وقتی زندگی روی قشنگشو به تو کرده، چیزیو ازت می گیره که حاضری همه داشته هات روبدی تا پسش بگیری. خدایا خدایا خدایا خدایا ، من بینایی چشم علیرضارو از تو می خوام. خدایا چرا این بچه سیزده ساله باید تقاص بی خیالی یک ساله منو پس بده؟
خدای من، عزیر من، منو بیشتر از این تو شوکم رها نکن .
خدایا این اولین سالیه که شبای قدرو به بی خیالی طی کردم ، لج کردم با خودم با تو نمی دونم نمی دونم، نجاتم بده آرومم کن، به هیچ کس و هیچ چیز قسمت نمی دم، جز به اشکام . اینقدر به درگاهت گریه می کنم تا فرشته هات به صدا دربیان. خدایا خودت طبیبش باش خودت درمونش باش.
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خدا ازت خواهش می کنم، التماست می کنم تنهام نزارمثل اون روزایی که تنهات گذاشتم، تو بد نکن مثل اون وقتی که من بد کردم.
اگراشکی چکد ازگوشه چشمی،دستی بالا رود ودعایی از
عمق دل برخیزد، سبب شود تا زنده شود همچون مردگان
دلم و نوری دمیده شود بر چشمان برادرم.
یکی از۵ تا : نپی
" بنام خدا "
امشب...داشتم بعد مدتها نوشته هامو می خوندم،نوشته هایی که هر کدوم ما معمولاً داریم.
خاطره ،شعر،داستان..
یه جاهایی از شادی گفتم...یه جاهایی از غم...یه وقتا دلم خواسته چند بیت شعر ضمیمش کردم...خلاصه که این مرور گذشته و مرور خاطره برام جالب بود..هم شاد شدم هم غمگین هم یه جاهایی دوباره رفتم تو فکر...
آره فکر!خیال!معقوله ی جالب انگیزناکی که مدتهاست رفیق و یار جدانشدنی من شده!
میگن فکر کردن خوبه اما نمی دونم این مدلشم شامل می شه؟؟!
بگذریم..
خلاصه که در این بازنگری ها رسیدم به یه داستان که فکر کنم همتون شنیدین...
داستان پسری که از دختر هم کلاسیش می گه،از دختری که دوستش داره اما هیچ وقت هیچ حرفی راجع به علاقش بهش نزد...از دختری که همیشه آرزو می کنه کاش اونو همراه زندگیش بدونه ...از دختری که بعد مرگش با خوندن دفتر خاطراتش پی میبره که اونم اون پسرو فقط یه هم کلاسی نمی دیده....دختری که منتظر بود اون پسر پیش قدم بشه...دختری که نمی تونست احساسشو به اون پسر بگه....از دختری که ناکام و غصه دار رفت چون پسر مورد علاقش جسارت بیان عشقشو نداشت...پسری که از غرورش کم نکرد تا عمر عزیزش کم نشه...پسری که نفهمید یه جاهایی باید "من" بره کنار؛باید حرف دل بیاد وسط تا جواب بگیری...پسری که خودش هم یک عمر غصه دار و بی عشق زندگی کرد،چون زمانی که باید با شجاعت از علاقش می گفت دست دست کرد....امروز و فردا کرد...و کسی که دوستش داشت از دستش رفت.
..
..
یه وقتایی ما آدمها احتیاج داریم به تلنگر...یه تلنگر حتی از کسایی که حرفاشون برامون دیگه مهم نیست،بعید هم نیست که اصلاً از اول مهم نبوده باشه!!خلاصه...شاید همین حرفا یه جرقه باشه...یه تلنگر باشه برای اینکه یکمی واقع بینانه تر به دور و برمون نگاه کنیم...یکمی معقول تر...جدی تر...
....
...
..
.
نیاد زمانی که بگیم کاش یکم درست تصمیم می گرفتم، کاش یکم جدی فکر می کردم،کاش با فکر جلو می رفتم...
![]()
برای همیگیتون آرزوی موفقیت و شادی دارم.![]()
![]()
دوستاتونو موقع دعا فراموش نکنین.![]()
یکی از 5 تا:لوس!!!
بنام دوست که هر چه داریم از اوست![]()
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد،به زمین افتاد
و داد کشید:آآآی ی ی!!
صدایی از دور دست آمد:آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد:کی هستی؟
پاسخ شنید:کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد:ترســــــــــــــــــو!!!
باز پاسخ شنید:ترســــــــــــــــــو!!!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت:پسرم،توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستــــــــــــــی!
صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستــــــــــــــــــی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدر توضیح داد:مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق را بخواهی،
عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید .![]()
اگر به دنبال موفقیت باشی،
آن را حتماً به دست خواهی آورد.![]()
هر چیزی را که بخواهی،
زندگی همان را به تو خواهد داد.![]()
پیوست 1: یلدا رو بهتون تبریک می گم ... شادی ها و موفقیت هاتون به بلندی یلدا. ![]()

پیوست ۲: فصل امتحانات داره شروع میشه!دوباره آخر ترم شد و ...!!! التماس دعا !!! ![]()
پیوست3: چشمای بارونیه من تشنه ی برق نگاته؛
کوچه پس کوچه ی ذهنم محتاج صدای پاته...
حالا هر جا هر کی هستی تو بدون آروم جونی؛
دست تقدیر اینچنین ِ با من ِ خسته بخونی.
پیوست4: موفق و شـــــــــــــــــاد باشید. ![]()
![]()
یکی از 5 تا:لوس!!!
بنام دوست
در زمان های قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد.بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و....با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود...نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرده.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
"هر سد و مانعی می توند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."![]()
پیوست ۱:جمله ی آخر و بلند بخونیم....چندین بار.....که باورمون بشه.
پیوست۲: از خدا بخوایم توان و نیرومونو بیشتر کنه
.....وقتی احساس می کنی دیگه داری میبری![]()
پیوست۳:وقتی بارون میباره رو تن کوچه های خیس.....
رو غبار پنجره یه حرف ساده بنویس........
بنویس که فاصله ها یه روز به آخر می رسن....
بنویس که هیچ کسی مثل ما عاشق نیست.![]()
به امید اومدن بارون......![]()
موفق و شاد باشید.![]()
![]()
یکی از ۵ تا :لوس!!!
پیوست : از لوس و زشت عذر می خوام و همچنین از شما دوستان . قسمت کامنتدونی قالبمون مشکل داشت و بچه ها یکم گرفتارن نرسیدن درست کنن . برای همین فعلاْ این قالب رو گذاشتم تا قالب خودمون آماده بشه . (ملنگ!!)
به اسم يگانه خدا
با سلام خدمت فرشته ها
بي مقدمه
دلم گرفته است...........
پيوست 1- سلام!
خوب، ماه رمضان هم اومد.....
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
ديروز، روز اول بود! پلك هات رو كه روهم ميذاري و دوباره بازشون مي كني، ميشه روزآخر!.....
يادت نره از آسمون ها خيلي ها دارن نگاهت مي كنن! كاش روزآخر ماه رمضان، دلمون كمي حداقل، آروم گرفته باشه..........![]()
![]()
![]()
پيوست 2- يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد.....
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد.....
راهي نروم كه بيراه باشد.....
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را.....
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است.....
همه چيز روبه راه و بروفق مراد است....
و خوب، تنها دل ما دل نيست.........
پيوست 3- موقع افطار خيلي التماس دعا! البته اگر خوراكي هاي جورواجور هوش و حواس رو از سرتون نبره!![]()
بعد افطار هم دعا كنيد، قبول داريم!![]()
![]()
پيوست 4- به يادمون باشيد، به يادتون هستيم.....![]()
يكي از 5 تا: يكي يدونه!!![]()
" هوالمحبوب "
من با عشق آشنا شدم
وچه کسی این چنین آشنا شده است؟
نه گرم آتش،روشن از آتش
بلکه عاشق خاطره ی گرما،
شیفته ی یاد روشنایی!
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود!
هنگامی لب به زمزمه گشودم...
که مخاطبی نداشتم!
و هنگامی تشنه ی آتش شدم...
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ...!
" دکتر شریعتی"
* * * * * * * * * *
پیوست۱: این روزا با اینکه روزای جشن و سروره،خیلی دلم گرفته
... شادیام شده کوتاه و زودگذر ... شاید خدا می خواد اینطوری بیشتر به یادش باشم
... آخه ما بنده ها انقدر بدیم که وقتی کارمون گیر میکنه یاد اون بالاسری میافتیم
...
پیوست۲: خیلی سخته که ببینی که تو یه برهه از زمان زندگیتو باختی ... حالا که می خوای درستش کنی،باز همه چی دست به دست هم میدن تا دوباره تو رو داغون کنن
...
پیوست۳: خیلی وقت بود که ننوشته بودم ... حالا که دارم حرف می زنم حرفام تلخه ... ببخشین
... ولی خب ... تلخی و شیرینی زندگی با همه
...
پیوست۴: بازم برای ما ۵ تا دعا کنین
... ما و شما همیشه محتاج دعای همدیگه هستیم
...
پیوست۵: دیگه شد ۵ تا
... کارای ما هم بی حسابو کتاب نیست
... مراقب خودتون باشین
...
* * * * * * * * * *
در پناه خدا![]()
یکی از ۵ تا : ملنگ!!![]()
و چون بالهایش شما را در بر گیرد وا دهید
اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.زیرا مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد شما را مصلوب می کند.
همچنان که می پروراند هرس می کند.به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند نسازید
.بگذارید
که مهر دریای مواجی باشد در میان ساحل روح های شما در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ! زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند.و
درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند
.(
جبران خلیل جبران)یکی از ۵ تا:لوس
!!!
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز با او و جز برای او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد!!!
یکی از پنج تا : زشت!


