تبليغاتX
!!!!!ملنگ،لوس،نپی،یکی یدونه،زشت

 

با یه داستان چطورید؟

 

می خوام براتون یه داستان بگم.اسمشو بذاریم....

"خانم گنجشکه و آقا گنجشکه"

- آه...

- چه صدایی بود؟چقدر آشنا...

آقا گنجشکه تو هوا معلق ایستاد و یه نگاه به همه جا کرد.نگاهش یه لحظه ثابت شد.

- مامان!مامان!ببین اون گنجشکو زدم!

خانم گنجشکه بالش زخمی شد و هر لحظه به زمین نزدیکتر می شد.

- بابا! داره می خوره زمین.آخ جون می شه مال من!

پسر کوچولو فقط گنجشکی رو می دید که با گذشت هر لحظه...اون رو بیشتر مال خودش می دونست.آقا گنجشکه اما...گنجشکی رو می دید که با گذشت هر لحظه‌...برای همیشه رفتنشو بیشتر احساس می کرد....هیچ کس نفهمید اون گنجشکی که با اون سرعت زیاد به زمین نزدیک می شد چه جوری عین یه وزش باد رفت بالا...بالا...بالا. .

شاید آقا گنجشکه خودش هم نفهمید چه جوری خانم گنجشکه رو تو هوا رو بالش گذاشت و پرواز کرد.

آقا گنجشکه خانم گنجشکه رو برد تو لونه ی خودشون.

از اون روز به بعد آقا گنجشکه برای خانمش غذا می آورد...آب می آورد...پیشش میشست...براش از اون بالا بالاها می گفت...از سرنوشت می گفت که اینجوری خواست...از زندگی می گفت...از شادی...از خنده...

خانم گنجشکه دیگه هیچ وقت خوب نشد.دیگه هیچ وقت معنی پرواز دوباره رو حس نکرد.

و آقا گنجشکه هیچ وقت خانم گنجشکه رو تنها نذاشت.

یه سال گذشت.یه روز خانم گنجشکه چشماشو بست و دیگه بازشون نکرد.

خانم گنجشکه رفت اون بالا بالا ها...آقا گنجشکه اما هنوز داشت براش از زندگی می گفت...به چشمهای بستش نگاه می کرد و از سرنوشت می گفت...از شادی...از.....

خانم گنجشکه شاید دیگه نتونست معنای پرواز رو حس کنه اماهیچ وقت مثل این یک سال معنای عشق رو نفهمید...

هیچ وقت مثل این یک سال دنیا رو به این قشنگی ندید...

هیچ وقت مثل این یک سال زندگی رو حس نکرد...

- مامان!آخ جون یه گنجشک زدم!

این بار آقا گنجشکه هدف تیر یه پسر کوچولو شد.

این دفعه اما...کسی نبود که برای نجاتش از جونش بگذره...

آقا گنجشکه اما ...هر لحظه که به زمین نزدیکتر می شد با خودش می گفت:

این بار که خانم گنجشکه رو دیدم اون باید برام از زیبایی ها بگه...اززندگی...از شادی...از خنده...از..

                                    

                                    شاد باشید و همیشه عاشق.

                                                                                      یکی از ۵ تا:یکی یدونه!!

 

                                                                                             

نوشته شده توسط ملنگ،لوس،نپی،یکی یدونه،زشت! در ساعت 6:12 بعد از ظهر | لینک  | 

"هوالمحبوب" 

 

 

 پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد.او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود.

..........

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد: 

"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم.من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام.اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي."

دوستدار تو پدر

..........

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد:

"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام."

..........

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند،و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند.

..........

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد:

"پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم."

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است.نه اينکه شما يا يک فرد،کجا هستيد.

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

 

 

یکی از ۵تا:ملنگ!

نوشته شده توسط ملنگ،لوس،نپی،یکی یدونه،زشت! در ساعت 6:43 بعد از ظهر | لینک  |